تبليغاتX
سایه

سایه

روبه دریا

      

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 تویی که دیگران رادرحال سقوط

میبینی ...تابه حال اندیشیده ای شاید خودت وارونه ایستاده ای؟

+نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت1:33توسط nasim | |

   

 انتظار خلاصه میشه تو یه پلک/فقط یه پلک بزن

من بدونم که هستی.همین برای من کافیه!

                 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت18:22توسط nasim | |

هیچ چیزدوباره اتفاق نمی افتدواتفاق نخواهد افتاد.

وبه همین دلیل ناشی به دنیا آمدیم وخام ازدنیاخواهیم رفت

حتی اگرکودن ترین شاگرددنیا میبودیم هیچ تابستانی راتکرارنمیکردیم.

هیچ روزی تکرارنمیشود.دوشب شبیه هم نیستند .دوبوسه یکی نیستند.

نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست.

دیروز وقتی کسی درحضورمن اسم تورا گفت طوری شدم.!انگارگل رزی از پنجره ی باز به اتاق افتاده باشد

امروزکه باهمیم روبه دیوارکرده ام! رز!!!!!!!!!! رزچه شکلی است؟

آیارز گل است؟ شایدسنگ باشد؟ ای ساعت بدهنگام چرابی دلیل ترس می آفرینی؟

هستی پس باید سپری شوی...

سپری میشوی...زیبایی درهمین است...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت17:2توسط nasim | |

بعضی وقتها بعضی چیزها برای کسی ضرری نداره اگه نفعی هم نداشته

باشه. تو خیال کن من از تاریخ چیزی نمیدونم.نه ازمادها نه هخامنشیان نه

میدونم خداوند الموت کی بوده نه بابک خرمدین!نه زرتشت کی بوده نه مانی

چه اهمیتی داره من بدونم یا نه چندنفردعوی پیغمبری داشتند یا کی مرتد

بوده؟ کدوم دانشمند وقتی بچه بوده حتی اجازه مدرسه رفتن رو نداشته

یا کدوم موزیسین کر بوده یا کدوم هنرمند دیوونه!

اصلا چه اهمیتی داره من از قیام خیابانی قیام جنگل وتعدادکودتاها چیزی

بدونم!یا بدونم محمد قاضی یا سیمین دانشور چه کتابهایی روترجمه کردند

وچه کتابهایی رو خودشون نوشتن!

رومن کاری..پایولو کوئیلو..مارکز...هاروی..جرالد..کافکا ..دوبوار..

اخوان ثالث..سپهری..فروغ..نیما..معیری..پروین..خواجوی کرمانی..انصاری..

یا حتی جدیدتر..مستور..پیرزاد..بهبهانی..هدایت یا.......

باورکن فرقی نمیکنه که اینهاروبشناسم یا با ایسم ها آشنا باشم یا اصلا

بدونم ادبیات چی هست!

کی به تعدادکتابها یا فیلمها یا مقالاتی که خوندم ودیدم اهمیت میده.

کدوم کرسی از دانشگاههای دنیا برای من انسانیت وعشق به ارمغان

میاره؟من حتی اگه بی سوادترین آدم دنیا باشم مهم اینه که بلدم عاشق

باشم.بلدم دوست داشته باشم. بلدم دلتنگ بشم .بلدم همدردی کنم

وخیلی چیزای دیگه.....ونفرت و کینه و حسادت و تهمت چیزی بوده که

همیشه ازش بیزاربودم. هیچ وقت نگفتم اشتباه نکردم و هیچ وقت

پشت نقاب و عنوان قایم نشدم بازبون خیلی ساده قلب من سیاه نیست

فکرمیکنم همین برام کافی باشه!!

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت18:0توسط nasim | |

من ازاینجاخواهم رفت وفرقی هم نمیکندکه فانوسی داشته باشم یانه!

کسی که میگریزد ازگم شدن نمیترسد..

من فقط بعدازتوکمی غم خوردم

خون من پای تونیست //من طبیعی مردم//

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت0:32توسط nasim | |

اشتباه ازمابود که خواب سرچشمه را درخیال پیاله میدیدیم

ودستهایمان خالی...دلهایمان پر...گفتگوهامان....مثلا یعنی ماکاش

میدانستیم هیچ پروانهای پریروزپیلگی خودش را به یادنمی آورد.حالا مهم

نیست تشنه به رویای آب میمیریم ....

ازخانه که می آیی یک دستمال سپید وپاکتی سیگار با گزیده های شعر

فروغ وتحملی طولانی بیار!!

احتمال گریستن ما بسیار است....

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت0:28توسط nasim | |

مارانکشان به سوی لبهای خودت

برگردبروبخواب درجای خودت

میخواهی اگرببوسمت حرفی نیست

اماهمه ی عواقبش پای خودت!!

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت0:21توسط nasim | |

کدام زن عمیقا ازته دل میخواهد مردباشد؟ هیچ زنی!

گیرم که مجبورشود ۳۶۰ درجه یک میدان را چند بار دوربزندتا در امان باشد یاتوی تاکسی مچاله بنشیند تا با جناب مذکر که خودش را روی صندلی پخش کرده برخوردنکند.

امابه یقین هیچ مردی نمیتواند وقتی درانتظارتاکسی ایستاده جان کردن جوانه را برای شکوفا شدن ببیند وذوق کند!

هیچ مردی نمبتواند زیرباران بایک ظرف شیر میان شمشادها دنبال صدای بچه گربه بگردد. پیدایش کند.جایش را درست کند .سیرش کند تامبادابچه گربه از سرما ودوری مادرش به خودبلرزد.

هیچ مردی نمیتواند درروز عادی کاری هم سرکاربرودهم میهمانی شام تدارک ببیند وهم به بچه ها رسیدگی کند

اصلا کدام ویژگی مردانه هست که بیارزد به یک لحظه تکان خوردن موجودزنده دروجودزن!!

اصلا میدانید چیست ؟ ما زنها اگر لازم باشدبه روی تمام مردها میاوریم که تصمیمات کوچک وبزرگ آنهازیرنظر زنها گرفته شده است.ومازیرکانه کاری میکنیم تا گمان کنید همه کاره شما هستید وحکومت میکنید!!

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت23:56توسط nasim | |

دیوانگی رابطه ی مستقیمی بازن بودن داردواین دیوانگی نیازی به تمرین یا تقلیدیا جلسه توجیهی ندارد.همین که زن باشی کافیست تا همه ی دیوانگی های عالم خراب شود روی سرش.بداند که میشود در اوج سرسختی دلش بخواهدبه کسی تکیه کند.میشودتاحدمرگ یکدنده باشد.اینقدرکه از یکدنده بودن جانش به لبش برسد.

اینقدرکهوقتهایی که دیوانه تر است بزند زیر همه چیز وبخواهد چندساعتی درناکجا اباد گم وگوربشود..

دستش رابگذاردزیرچانه اش وهمینطورزل بزند به همه چیز .به ابر.به خاک. به آبی ملایم آسمان.به خطوط درهم کف دستش.به توده ی مارپیچ داخل جمجمه اش.....

تاکه چیزی مثل عقربه های ثانیه شمارشروع کندبه تیک زدن هرلحظه از زندگی اش تا نشانه ای از دیوانگی محرز را پیدا کند وبه رویش بیاورد چطورتضادها دیوانه اش کرده اند وزندگی اش راقورت داده اند.تضادهایی که اصراردارند سرسخت ویکدنده باشددرحالی که با تمام وجودنیازداردبه کسی تکیه کند. اینها همه زن را دیوانه میکند.

زن برای خودش تعریفی از زن بودن دارد ونمادهایی مانند مادر..

تعریفهایی که کسی تحمیلشان نکرده واصلا نمیدانند ازکجا آمده است.

این تعریفها میگوید زن بایدقوی باشد.باید یکدنده باشد. بایدبتواند گلیمش را از اب بیرون بکشد.

اما یکجایی ...یک وقتی....از این همه سرسختی میبرد وآن وقت است که دلش میخواهد

(زن) باشد...تکیه بدهد...ضعیف باشد وحتی انتظار بکشد...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت23:44توسط nasim | |

دیالوگ یک فیلم امریکایی سرکلاس نقد فیلم مسود فراستی:

نتیجه نقد: اگرپدرخانواده سر خانواده باشد مادر قلب خانواده است/.وآدم وقتی قلب

خانواده را در آغوش میگیرد انگار خدارابغل کرده است.................

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت23:27توسط nasim | |

زنهاازروزی که مادر میشوند نمیخوابندمریض نمیشوند نمیخورند خسته

نمیشوند.نه اینکه مریضی را وخستگی را یاکمبودغذاوخواب راحس نکنند

بلکه یک چیزی ازجنس خودشان آنقدربرایشان مهم میشودکه حاضرند

((برای او))بسوزند وبسازند وبمیرند وحتی//زندگی//کنند.

زندگی که قراربود تمامش مخصوص خودشان باشد. *فرزند*

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت23:23توسط nasim | |

فروغ فرخزاد

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت16:35توسط nasim | |

چه طور برایت ازامیدبنویسم وقتی دچارم. دچاریک دردجانکاه ومزمن که رفته رفته تبدیل به غمی غیرطبیعی میشود. من مدتهاست که گرفتار این غم مبهم شده ام . حتی توهم این را درنگاهم اعتراف کرده ای. این اندوه مرموزبامن زاییده شده ودرمن رشد میکند انگارروحم پاره پاره میشود.انگارهمه اندوه های زمین بامن خویشی دارند ومن وقتی تمام هرچه را که باور دارم ذوب میشود دیگرچگونه دراین رنج پنهان رها نشوم.کاش میدانستم ذات خوشبختی چیست..دلم برای خودم میسوزدتمام عمرم را صرف این کرده ام که بفهمم وبدانم وتازه وقتی خیال میکنم فهمیده ام هیچ چیز جز این اندوه مرموز یادم نمی آید.

روی یک کاغذ بامدادنقطه های زیادی گذاشتم وگفتم هرکدام ازاین نقطه ها یک کهکشان است .دنیای ماصدهزارمیلیون کهکشان دارد. توی هرکهکشان میلیون ها ستاره است. ستاره هایی که مثل جهنم داغند.

پرسید:پس بهشت کجاست؟

من دستش را گرفتم وبه شیارهای کف دستش خیره شدم وبا انگشت به یکی ازشیارها اشاره کردم وگفتم:شاید بهشت اینجا باشد

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت15:58توسط nasim | |

عرش خداوندترک برداشته است.

اهالی آبادی تکه های اندوهند..

بفهم که مردم حاصل ضرب وسعت عشق اند درعمق مظلومیت...

مشق هستی خط خورده است....

شبها وقتی ماه نیست فقط فانوس هست با فتیله ای فرسوده ونیم سوخته ودودغلیظی که تا ته حلقمان نرم نرمک میرود.

دلم آشوب میشود. چه قدر بایدکارکرد .چقدرکارناتمام مانده است.

بایدانتخاب کنم .یاباید روحم رابادکنم تا منبسط شودیابایدآن را توی فریزربگذارم .بایدانتخاب کنم راه سومی نیست.چقدرکارناتمام روی دستم مانده است.بایدانتخاب کنم.باید کارهاراتمتم کنم.

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت15:43توسط nasim | |

دردش بیشترشده خیلی...خستگیش هم همینطور. چندروزپیش وقتی یه کدساده رو فراموش کرد دقت کرد خیلی چیزای دیگه یادش نمیاد..شماره ها ..رمزهای ورود...تاریخهای تولد...بعضی حرفها..بعضی اسمها....ترسید...زیاد...خوب اون هنوزپیرنشده ...هنوزبه هیچ کدوم از آرزوهاش نرسیده ..هنوز سی سالگی رو تجربه نکرده پس این فراموشی چیه؟

عوارض بیماری....دکترخیلی ساده میگه .مثل وقتی میخوای به همخونت بگی بزن یه کانال دیگه..یا وقتی شب جای کتاب مسخ یه کتاب از مستورروبرمیداری

راستی یعنی ممکنه فراموش کنه چقدرعاشقه؟ فیلمهایی که دیده؟ کتابهایی که خونده؟اونوقت چی کاربایدبکنه؟

صبرکرد که خونه خلوت بشه .اسم کتاباشو لیست کرد.فیلمهاش. سی دی های موسیقی

دست نوشته هاش وبعد گناههاش...

چقدرخوبه که گناههاش اندازه ی کتابهاش نیست

خدایامنوببخش..طلب بخشش قبل از فراموشی کامل...

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت15:34توسط nasim | |

تقریبا شب شنبه ست . یه حالی ام .بیزاراز صدادنبال خاطره بازی ام .میرم سراغ کمدپشت

پرده توری اول کارت عروسی مامان و بابادوتا قلب ویه کالسکه وحلقه های طلایی رونوک

پرنده ها...

ما آغازمیکنیم زیستن را وباهم شریک شدن را.زندگی میدهیم پیوستگی را همچون دوپروانه در پیله

پیله ای به نام زندگی............

محل عروسی تالاربرلیان یوسف آباد...بعد بلند میشم کفشای شیری رنگ مامانو پام میکنم

چندبارپام پیچ مخوره اما مامامان خوشگل من هنوز این کفشاروطوری میپوشه انگارسوارپره..

عکس بابا تویه قاب کوچیک قفل دارتو لباس ارتشی...پرهای مرغ عشق های مامان...آیینه

دستی مامان مادربزگم که هنوزم ازتمام آیینه های دنیا شفاف تره....کیف پول ترمه ی

مامان بزرگ وعروسک ژاپنی داییم که حالا هیچ کدومشون نیستن و سه کتاب سهراب دایی کوچیکه که اونم نیست.

لباس نوزادیم . عروسکم که حالا پیرشده..النگوهای رنگیم .دفترشعرم که توش شعر مینوشتم

واون شعرفروغ که بابام بدش میومد:به دورافکن حدیث نام ای مرد که ننگم لذتی مستانه داده

مرامیبخشد آن پروردگاری که عاشق را دلی دیوانه داده..........

وخط ریز بابام کنار دفترم :خوشگلم بابامیترسه چشمای دخملش ضعیف بشه توتاریکی ننویس

وای .......باز واشرچشمام نشت کرد....دلم برای مامان بابام تنگ شده من میخوام برم خونه..

بازم دارم گریه میکنم.....عیبی نداره کنار خاطره هام میخوابم تا فردا بشه....

+نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت0:21توسط nasim | |

یاداوری گذشته آزارم میدهد.نه اینکه از حقیقت آنچه برمن گذشته است

ازتمام شکستها وگناهها فرارکنم. نه من یک انسانم با تمام فرازها وفرودهای

زندگی. فرازهایش شاید کم اما برجسته اند بیشتر ازتمام فرودهایم.

نه من بابازی با کلمات ودرپشت شرم وحیای زنانه پنهان نمیشوم تا بگویم

من یک قدیسه ام . اما شیطان هم نیستم مانندکثیری انسان نما که اطراف

مراگرفته اند و عابد وزاهد اما با ذاتی گرگ نما برهرچه معصومیت و

سادگیست چنگ میزنند وتمام عقده هایشان را با اشک وکلمات فریبنده

در ذهن مشتی احمق فرومیکنند.

من میخواهم شجاع باشم . عشق را دوست داشتن را وشکست راتجربه

کنم.من برای بازی رندانه آفریده نشده ام. من برای این اذهان عمومی

که وقتی بشکنی میخندند متاسفم .من می ایستم بگذارگریه کنند.

گذشته ی من از خداپنهان نیست ومیدانم به اندازه ی بدی های چهره های

متظاهر و ادعاگران پوشیده بدنیستم .باورکنید همین کافیست .من خطاهایم

را فراموش کرده ام چون برای تمامش از خدا طلب بخشش کرده ام .

ودوحالت دارد یا بخشیده شدم یا نه...پس چه اهمیت دارد دروغهای شاخ و

وبرگ دارمردم شهری که در آن زندگی میکنم. من تمام خوبی های زمین

را تجربه کرده ام وهیچ وقت برای دوست داشتن بخشیدن بی کینه زندگی

کردن و لذت بردن ازتمام نعمتهای خدا به خودم مدیون نمانده ام.

برای همین است که برای مرگ آماده ام اما به گمانم گرگها وعوام فریبها

وکلاغها زودتراز عاشقها بمیرند .میدانی اینها قبل از مرگ فاسد شده اند...

ومن باتمام گناه ها واشتباه ها وشیطنتها باز لبخند میزنم .من ایمان دارم

خدا دوستم داردوهمیشه حواسش به من هست .بگذار گرگها زوزه بکشند

کلاغها قارقارکنند. خوکها در لجن زارشان دست و پابزنندومن مثل آدم

خطا کنم!

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت21:39توسط nasim | |

گریه ای افتاددرمن بی امان

درمیان اشکهاپرسیدمش

خوشترین لبخندچیست؟

شعله ای درچشم تاریکش شکفت

جوش خون درگونه اش آتش فشاند

گفت لبخندی که عشق سربلندوقت مردن برلب مردان نشاند

من زجابرخواستم بوسیدمش............

+نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت19:3توسط nasim | |

سکوتی را دوست دارم که هیچ یک از اهالی زمین دلیلش را ندانند

و فریادی را که جز تورا نخواهد....

+نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت0:22توسط nasim | |

گفت: دخترتو چقدرصبرت زیاده ! خسته نشدی!

گفتم : جاده این زندگی زیادم صاف و مستقیم باشه خوابمون میگیره

این دست اندازا گاهی وقتا نعمتی اند.

گفت:اینهمه حرف وحدیث وتهمت وسکوت مسخره ی تو

گفتم : من نسیمم .طوفان که نیستم!

گفت: توجیه نکن . توبیخودکوتاه میای . بیخودمیبخشی. چرا ساکتشون

نمیکنی. انتقام؟تلافی؟

گفتم: وقتی چلچله آوازمیخونه به صدای کلاغ که گوش نمیدن!!

گفت: نه تو درست نمیشی. فکرکنم به ضربه خوردن و تشکرکردن عادت

کردی!

گفتم: این روزا آدما به دست هم پیرمیشن نه کنار هم .منم جزوهمین 

آدمهام..البته اگه هنوز آدمی مونده باشه!!

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت23:46توسط nasim | |